"وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز آخر آن زمان نیازمند ترم" (ضرب المثل چینی)
Love me when I less deserves it, because its then when I need it most (Chinese Proverb
"وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز آخر آن زمان نیازمند ترم" (ضرب المثل چینی)
Love me when I less deserves it, because its then when I need it most (Chinese Proverb
A Rainy Night In Paris
It’s a rainy night in Paris
And the harbour lights are low
He must leave his love in Paris
Before the winter snow
On a lonely street in Paris
He held her close to say
Well meet again in Paris
When there are flowers on the
Champs – Elysees
How long she said How long
And will your love be strong
When youre across the sea
Will your heart remember me
Then she gave him words to turn to
When the winter nights were long
Nous serons encore amoureux
Avec les couleurs de printemps
And then she said And then
Our love will grow again
Ah but in her eyes he sees
Her words of love are only words to please
And now the lights of Paris
Grow dim and fade away
And I know by the lights of Paris
I will never see her again
Chris de burgh
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم
حسین پناهی
Does evil exist?
One day, a professor of a university decided to defy his pupils. He asked: did God create everything that exists? A student answered bravely:" yes, He did." –Everything? asked the teacher. –Yes , everything. was the answer of the student. In this case, God also created evil, correct? Because evil exists.- Said the teacher… To that, the student had no answer and remained in silence. The teacher was delighted at the opportunity to prove one more time that faith was only a myth. Suddenly, another student raised his hand and asked:" May I ask you a question, professor?" "Of course", was the answer. Does cold exist? -Of course, answered the professor. Did you never feel cold ? "Actually, sir, cold does not exist. According to studies in physics, cold is the total and complete absence of heat. An object can only be studied if it has and transmits its energy. "Without heat, the objects are inert, incapable to react. But cold does not exist. We created the term cold to explain the lack of heat" "And darkness?, continues the student. -"It exists", replied the professor "Again, youre wrong sir, darkness is the total absence of light. You can study light and brightness, but not darkness. The prism of Nichols shows the variety of different colors in which the light can be decomposed according to the longitude of the waves. Darkness is the term we created to explain the total absence of light" And finally, the student asked: " And evil, sir, does evil exist~?" God did not create evil. Evil is the absence of God in peoples hearts, it is the absence of love, humanity and faith. Love and faith are like heat and light. They exist. Their absence lead to evil" Now it was the professors turn to remain silent… The name of the student was: ALBERT EINSTEIN
اطوار بندگی
بی شک اگر خدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید
و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که
من به جای او بر عرش کبریایی او بنشینم
و او به جای من در محراب
به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد
و بر جان خویش زند
هرگز!
حتی برای شبی تا سحر نخواهم پذیرفت...
من یک شب را سراسر
با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش
به سر نتوانم برد.
دکتر علی شریعتی
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت؟
ولی بسیار مشتاقم
که از خاک گلویم سوتکی سازد.
گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش
و او یکریز و پی در پی
دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.
بدین سان بشکند در من
سکوت مرگبارم را
دکتر علی شریعتی
کاش خدا زندگی ها را آن طور که خوب است آن طور که زیباست پیش می برد که دیگر ما بندگانش روزها را هل نمی دادیم برای رسیدن به چیزهایی که قرار نیست بشود، که همه تقریبا راضی بودیم، که دیگر با سرنوشت نمی جنگیدیم،که دیگر اتفاق های ناخوشایند را برای به وجود آوردن خوشی ها پس نمی زدیم کاش انگیزه داشتیم کاش زندگی می کردیم همین. برای بیهودگی و پوچی زندگی می کنیم، گوش باید به حرف های کسانی بسپاریم که حتی ارزش بی ارزش بودن هم ندارند. چرا وقتی از همه طرف عاجز در گوشه ای کز کرده ام و کسی را برای گوش سپردن به حرف هایم ندارم باز هم باید بگویم که زندگی ارزش دارد و همین دو روز دنیاست که خوشیم چرا؟ چرا وقتی کمبودی را احساس می کنم ، نمی دانم که آن چیست و نمی توانم بفهمم باز هم باید زندگی کنم؟منی که حتی خودم هم نمی دانم که چه چیز تسکینم می دهد مثل کبریت کشیدن در باد باز هم سعی می کنم حتی نمی جنگم فقط مجبورم. دلم به چه خوش است به این...
وقتی دلم بهانه می گیرد چه امیدی به او دهم ، این روزها تمام دردها بی درمان شده اند ، هر قدر هم که چشم هایم را می شویم نمی توانم جور دیگری ببینم همیشه همان طور
اتفاقات همه در جهت منفی پیشرفت می کنند همیشه...........
یک شبی مجنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچه لیلا نشست
عشق، آن شب، مست مستش کرده بود
فارغ از جام الستش کرده بود
گفت یارب از چه خوارم کرده ای
بر صلیب عشق دارم کرده ای
خسته ام زین عشق دلخونم نکن
من که مجنونم تو مجنونم نکن
مرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو و لیلای تو، من نیستم
گفت ای دیوانه، لیلایت منم
در رگت پنهان و پیدایت منم
سالها با جور لیلا ساختی
من کنارت بودم و نشناختی