"وقتی کمتر سزاوارم بمن مهر بورز آخر آن زمان نیازمند ترم"  (ضرب المثل چینی)

 

Love me when I less deserves it, because its then when I need it most  (Chinese Proverb

A Rainy Night In Paris

 

It’s a rainy night in Paris

And the harbour lights are low

He must leave his love in Paris

Before the winter snow

 

 

On a lonely street in Paris

He held her close to say

Well meet again in Paris

When there are flowers on the

Champs – Elysees

 

How long she said How long

And will your love be strong

When youre across the sea

Will your heart remember me

 

 

Then she gave him words to turn to

When the winter nights were long

Nous serons encore amoureux

Avec les couleurs de printemps

 

 

And then she said And then

Our love will grow again

Ah but in her eyes he sees

Her words of love are only words to please

 

 

And now the lights of Paris

Grow dim and fade away

And I know by the lights of Paris

I will never see her again

                                           Chris de burgh

 

 

 

 

 

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست
قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم.
بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید.
به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم!
ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند.
عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب کیدا ممنوع است.
بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم.
کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد!
مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند.
روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست.
دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید!
کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند.
شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید.
گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد.
در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند.
از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

پروانه ها

حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما چيزي خوابم را آشفته كرده است
در دو طاقچه رو به رويم شش دسته خوشه زرد گندم چيده ام
با آن گيس هاي سياه و روز پريشانشان
كاش تنها نبودم
فكر مي كني ستاره ها از خوشه ها خوششان نمي آيد ؟
كاش تنها نبودي
آن وقت كه مي تواستيم به اين موضوع و موضوعات ديگر اينقدر بلند بلند
بخنديم تا همسايه هامان از خواب بيدار شوند
مي داني ؟
انگار چرخ فلك سوارم
انگار قايقي مرا مي برد
انگار روي شيب برف ها با اسكي مي روم و
مرا ببخش
ولي آخر چگونه مي شود عشق را نوشت ؟
مي شنوي ؟
انگار صداي شيون مي آيد
گوش كن
مي دانم كه هيچ كس نمي تواند عشق را بنويسد
اما به جاي آن
مي توانم قصه هاي خوبي تعريف كنم
گوش كن
يكي بود يكي نبود
ني بود كه به جاي آبياري گلهاي بنفشه
به جاي خواندن آواز ماه خواهر من است
به جاي علوفه دادن به ماديان ها آبستن
به جاي پختن كلوچه شيرين
ساده و اخمو
در سايه بوته هاي نيشكر نشسته بود و كتاب مي خواند
صداي شيون در اوج است
مي شنوي
براي بيان عشق
به نظر شما
كدام را بايد خواند ؟
تاريخ يا جغرافي ؟
مي داني ؟
من دلم براي تاريخ مي سوزد
براي نسل ببرهايش كه منقرض گشته اند
براي خمره هاي عسلش كه در رف ها شكسته اند
گوش كن
به جاي عشق و جستجوي جوهر نيلي مي شود چيزهاي ديگير نوشت
حق با تو بود
مي بايست مي خوابيدم
اما مادربزرگ ها گفته اند
چشم ها نگهبان دل هايند
مي داني ؟
از افسانه هاي قديم چيزهايي در ذهنم سايه وار در گذر است
كودك
خرگوش
پروانه
و من چقدر دلم مي خواهد همه داستانهاي پروانه ها را بدانم كه بي نهايت بار درنامه ها و شعر ها
در شعله ها سوختند
تا سند سوختن نويسنده شان باشند
پروانه ها
آخ
تصور كن
آن ها در انديشه چيزي مبهم
كه انعكاس لرزاني از حس ترس و اميد را
در ذهن كوچك و رنگارنگشان مي رقصاند به گلها نزديك مي شوند
يادم مي آيد
روزگاري ساده لوحانه
صحرا به صحرا
و بهار به بهار
دانه دانه بنفشه هاي وحشي را يك دسته مي كردم
عشق را چگونه مي شود نوشت
در گذر اين لحظات پرشتاب شبانه
كه به غفلت آن سوال بي جواب گذشت
ديگر حتي فرصت دروغ هم برايم باقي نمانده است
وگرنه چشمانم را مي بستم و به آوازي گوش ميدادم كه در آن دلي مي خواند
من تو را
او را
كسي را دوست مي دارم

                                            حسین پناهی

Does evil exist?

One day, a professor of a university decided to defy his pupils. He asked: did God create everything that exists? A student answered bravely:" yes, He did." –Everything? asked the teacher. –Yes , everything. was the answer of the student. In this case, God also created evil, correct? Because evil exists.- Said the teacher… To that, the student had no answer and remained in silence. The teacher was delighted at the opportunity to prove one more time that faith was only a myth. Suddenly, another student raised his hand and asked:" May I ask you a question, professor?"  "Of course", was the answer. Does cold exist? -Of course, answered the professor. Did you never feel cold ? "Actually, sir, cold does not exist. According to studies in physics, cold is the total and complete absence of heat. An object can only be studied if it has and transmits its energy. "Without heat, the objects are inert, incapable to react. But cold does not exist. We created the term cold to explain the lack of heat"  "And darkness?, continues the student. -"It exists", replied the professor "Again, youre wrong sir, darkness is the total absence of light. You can study light and brightness, but not darkness. The prism of Nichols shows the variety of different colors in which the light can be decomposed according to the longitude of the waves. Darkness is the term we created to explain the total absence of light"  And finally, the student asked: " And evil, sir, does evil exist~?"  God did not create evil. Evil is the absence of God in peoples hearts, it is the absence of love, humanity and faith. Love and faith are like heat and light. They exist. Their absence lead to evil"  Now it was the professors turn to remain silent…  The name of the student was: ALBERT EINSTEIN

 

 

اطوار بندگی

بی شک اگر خدای بزرگ از بام بلند عرش فرود آید

و هم اکنون از من با اصرار و الحاح بخواهد که

من به جای او بر عرش کبریایی او بنشینم

و او به جای من در محراب

به پرستیدن و عشق ورزیدن آغاز کند و آتش های درد و نیاز به معبود را از جان من باز گیرد

و بر جان خویش زند

                       هرگز!

حتی برای شبی تا سحر نخواهم پذیرفت...

من یک شب را سراسر

با درد معبود بودن و رنج محروم ماندن از پرستش

به سر نتوانم برد.

                       دکتر علی شریعتی

سوتک                                              

   نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟    

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت؟                             

ولی بسیار مشتاقم                                 

که از خاک گلویم سوتکی سازد.           

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی                            

دم گرم خوشش را بر گلویم سخت بفشارد 

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد.     

بدین سان بشکند در من                            

سکوت مرگبارم را   

                                            دکتر علی شریعتی

                                                                                                                     

                                                                                                                         

ensan mitavanad bi anke ensane bozorgi bashad, ensani azade bashad. ama hich ensani nemitavand, bi anke azad bashad, ensane bozorgi bashad

کاش خدا زندگی ها را آن طور که خوب است آن طور که زیباست پیش می برد که دیگر ما بندگانش روزها را هل نمی دادیم برای رسیدن به چیزهایی که قرار نیست بشود، که همه تقریبا راضی بودیم، که دیگر با سرنوشت نمی جنگیدیم،که دیگر اتفاق های ناخوشایند را برای به وجود آوردن خوشی ها پس نمی زدیم کاش انگیزه داشتیم کاش زندگی می کردیم همین. برای بیهودگی و پوچی زندگی می کنیم، گوش باید به حرف های کسانی بسپاریم که حتی ارزش بی ارزش بودن هم ندارند. چرا وقتی از همه طرف عاجز در گوشه ای کز کرده ام و کسی را برای گوش سپردن به حرف هایم ندارم باز هم باید بگویم که زندگی ارزش دارد و همین دو روز دنیاست که خوشیم چرا؟ چرا وقتی کمبودی را احساس می کنم ، نمی دانم که آن چیست و نمی توانم بفهمم باز هم باید زندگی کنم؟منی که حتی خودم هم نمی دانم که چه چیز تسکینم می دهد مثل کبریت کشیدن در باد باز هم سعی می کنم حتی نمی جنگم فقط مجبورم. دلم به چه خوش است به این...

وقتی دلم بهانه می گیرد چه امیدی به او دهم ، این روزها تمام دردها بی درمان شده اند ، هر قدر هم که چشم هایم را می شویم نمی توانم جور دیگری ببینم همیشه همان طور

اتفاقات همه در جهت منفی پیشرفت می کنند همیشه...........

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق، آن شب، مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت یارب از چه خوارم کرده ای

بر صلیب عشق دارم کرده ای

خسته ام زین عشق دلخونم نکن

من که مجنونم تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو، من نیستم

گفت ای دیوانه، لیلایت منم

در رگت پنهان و پیدایت منم

سالها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم و نشناختی