آخرین نقطه !..
هر بار که مرا میدید ساعتها گریه میکرد آخرین بار که بسراغم آمد دیوانه
وار میخندید وقتی حالت استفهام را در نگاه من دید با طعنه گفت تعجب مکن
که چرا میخندم من دیگر آن زن سابق نیستم بس بود هرچه تو قاه قاه خندیدی
و من های های گریستم تازه حرفش را تمام کرده بود که یکباره قطره اشکی
سرگردان در گوشه ی چشمش لنگر انداخت با طعنه گفتم بنا بود گریه نکنی
پس این قطره اشک چیست؟ اشک را با دست پاک کرد و فیلسوفانه گفت این؟
این قطره اشک نیست نقطه است میفهمی؟ ((نقطه)) این آخرین نقطه ایست
که بآخرین جمله ی آخرین فصل کتاب ایمانم به عشق مردان گذاشتم
من
دیگر
به
هیچ چیز مردان
ایمان ندارم! جز به...
یکپارچگیشان در
نامردی !
کارو