زنی منتظر است
برف میبارد و شب تاریک است
ماه پنهان شده در زیر نقاب
کوچه ها خلوت و غمناک و خموش
شهر پرغلغله رفته است بخواب
کوی و بازار غم آلوده و سرد
شادی و همهمه را برده ز یاد
آنچه برهم زن این خاموشی است
خشم بوران بود و ناله ی باد
در خم کوچه زنی منتظر است
چادری کهنه بود بر سر او
لرزد از وحشت و از سردی شب
دل غمگین و تن لاغر او
همه جا وحشت و تنهائی و غم
گشته این شهر چو ماتمکده ای
ناگهان گوش زن آماده شود
مستی از دور کشد عربده ای
میکند سعی که با زحمت و رنج
چهره را خرم و خندان سازد
یا بر آن روی کبود از سرما
حلقه ی زلف پریشان سازد
پس زند چادر خود را که مگر
خنده و عشوه بآن مرد کند
شاید آن خنده ی آلوده به درد
اثری در دل شبگرد کند
لیکن آن مرد نخواهد که شبی
همدم یک زن رنجور شود
بیند آن خنده و از سنگدلی
میزند قهقهه تا دور شود
لیک مستی دگر از راه رسید
چهره پروحشت و دندانها زرد
پای تا سر همه پرخاش و غضب
چون یکی جنگی جویای نبرد
با زن آهسته کمی نجوا کرد
دستی او را به بر و دوش کشید
عاقبت آن زن وحشت زده را
در خم کوچه به آغوش کشید
پس از آن گشت مهیای گریز
چون بنامردی از او کام گرفت
تا نفس داشت از آن کوچه دوید
سرعتی بیش بهر گام گرفت
خنده میکرد از این پیروزی
زن محنت زده در سوز و گداز
مرد بگریخت ولی بود هنوز
دست زن در طلب مزد دراز
مرد پنهان شد و زن تنها ماند
باز تنهائی و باز آن شب سرد
محو شد خنده ی خون آلوده
اشکی افتاد بر آن چهره ی زرد