روزی کسانی که من نخواهم دید
در لای کاغذهای زرد مرا خواهند دید
و با من حرفهایشان را خواهند زد
درختان اما اکنون به شب می بینند
چراغی را که بر مزار زنده ایی می سوزد
که من بر این درخت یادگاری خودم را نوشتم
و با کسی که از خورشید یک حرف بیش تر...گفتم
چگونه سی بهار با یک ستاره ی غمین سوختم
حالا ساعتها هر طور که دوست دارند
سخن گویند که ساعت جان را من
با وقت ستاره و گل تنظیم نموده ام
+ نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۸۸ ساعت ۳:۵۸ ق.ظ توسط پری
|